تبليغاتX
درد آشنا

سلام...

گاهی که دلم از این و آن و زمین و زمان می گیرد ٬

نگاهم را به عکس زیبای تو می دوزم ٬

و آنقدر با تو درد و دل می کنم ٬

تا کم کم چشمهایم با ابرهای بهار مسابقه می گذارند

و پس از آن است که قلبم سبک می شود .

تو می آیی و تمام فضای دلم را پر می کنی

آن وقت دیگر آرام می شوم

و احساس می کنم هیچ چیز نمی تواند مرا از پای در آورد

چون تو را در قلبم دارم

دوستت دارم عشق آسمانی من....

                                                                    

به تو فکر می کنم...

وبیاد می آورم اولین نگاهت...خنده ات...حرف هایت...

اولین بار که فهمیدم قلبی داری به وسعت آسمان ودر آن آسمان بی کران

ابر سیاهی نیست.

اولین مرحمی که روی زخمانم گذاشتی.

اولین رویای شیرین با تو بودن برای همیشه را.

اولین باری که تکیه گاه تن خسته من شدی.

اولین باری که فهمیدم قلبم رابرای همیشه به تو هدیه دادم.

اولین حس خوب داشتن همدم وهمراز.

اولین صدای قدرتمند درونم که به من گفت تو را دوست دارم برای همیشه.

اولین بار که امید به زنده بودن وایمانم به ادامه زندگی شدی.

همه را خوب به یاد دارم.

همه را...

                                                            

گاهي كه دلم...
به اندازه ی
 
تمام غروبها مي گيرد...
چشمهايم را فراموش مي كنم...
اما دريغ كه گريه ی
 
دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...
از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...
من هنــوز تورا دارم....

 

 

سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 
دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 
وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!

  

 

 

با تو جرقه های عاشق شدن در آتشکده متروک قلبم  شعله کشید و ترانه های عاشقانه ام با تو به حقیقت رسید. انجماد خون در رگهای یخ زده ام ٬ در شراره های آغوش سوزانت ذوب شد  و با تو و وجود متبرک توست  که می خواهم بمانم  تا همیشه  ...

 

+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 12 مرداد1387 و ساعت 13:22 |

دوستت دارم

 لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم

 دوستت دارم

 زمانی که دستت، دستانم را می فشارد

 دوستت دارم

زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم

 و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن

 دوستت دارم

 زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم

دوستت دارم

 و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود

 گمان کنم که این عشق است

 و همان لحظه ای که دستم در دستان توست

 لحظه عاشقی....

 

 

فکر مي کردم ؛ عاشق شدن يه هنره ؛ کار هر کسي نيست ؛ سخته! بعد فهميدم عاشق کردن چقدر از اون سخت تره ! ديدم اين عاشق ماندنه که کار هر کسي نيست ! اما حالا فهميدم اينکه : هميشه لياقت عشقت رو داشته باشي از همه اين چيزا سخت تره.

                                                               

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت تو بود زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود زيباترين اعترافم عشق تو بود

                                                               

 

میدانم که در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخساره ام تغییر میکند

و صدای قلبم آبرویم را به تاراج میبرد مهم نیست که او مال من نباشد مهم اینست

که فقط باشد

زندگی کند

 لذت ببرد

و نفس بکشد !!!!

 

 

با تو بوده ام همیشه و همه جا

با تو نفس کشیده ام

با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنان که جسم را از روح و زمین را از آفتاب و درخت را از آب

تو دلیل هستی و حیات من بوده ای و هستی

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام: علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است: همیشه با تو

 

 

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

بلبل پرشکسته را خیال آشیانه نیست

بریده ام از این زمین بریده ام از آسمان

به جز خیال و یاد تو در این دلم بهانه نیست

 

عشق با روح شقایق زیباست

عشق با حسرت عاشق زیباست

عشق با نبض دقایق زیباست

عشق با زهر دقایق زیباست

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

 

کاش شبی فارغ از این دار فنا، مثل کودکی بی غصه و غم، بعد عصری همه بازی و خروش، سر به زانوی تو بگذارم در خواب روم. بعد از آن خواب لطیف چشم اگر باز نشد نیست مهم به خدا نیست مهم.

می دونی چرا وقتي گريه می کنی آروم می شی؟! چون اشکهای سردت قبل از اينکه از مجرای چشم سرازير بشه يه سری به قلبت می زنه . بعد قلبت که خيلی داغه حرارتشو می ده به اشکات و اشکات گرم می شن. اونوقت اشکات هم سرما شو نو می دن به قلبت. اينجوريه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم...

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 23:28 |

بنام خالق هستي بخش

سلام...

و باز این من هستم که به سراغ همان خودکار آبی بی جوهر هجوم می برم و بر صفحه های بی خط دفترم جملاتی از ذهن خسته ی خود مکتوب می کنم......  و اما این بار با تو سخن می گویم. می نویسم تا بخوانی، می نویسم تا بدانی، می نویسم تا فکر کنی بر آنچه بر تو گذشت. و حالا می خواهم با ذغال سیاه چشمانم بر قلب تو احساس را حک کنم تا هر زمان که آن را با چاقوی معنا پاره پاره کردی، اشکی از من باز یابی که تنهایی تو را با خود می شوید. از منی یاد کنی که همیشه نگاهت را در کنج کوله بارم به همراه دارم. اگر می نویسم به خاطر قلبم است، زیرا که دستان گرم تو بود که قلب یخی ام را نوازش داد... زیرا که نگاه نقره ایت به من نوشتن آموخت  و آتشی که از آن روشن کرد هنوز رنگ خاموشی به خود نگرفته است.

                                                                         

                                                                                                        

 

از سنگ ها فاصله می گيرم و به عشق نزديک می شوم . کمی به درختان فکر می کنم و به شاخه هايی که با نام تو پرنده ميشوند و به پرنده هايی که بالهايشان گاهی بالاتر از آسمان می رود.

وقتی همه گياهان خوابيده اند، خودم را در شادترين شبنم تماشا می کنم و به ياد تو می افتم که يک روز آينه ای به من دادی و گفتی دلت را با اين آينه آشتی بده!...

باور کن دلم می خواهد تا صبح قيامت روبه رويت بنشينم و با تو حرف بزنم، حرف هايی تازه تر از بهار، حرف هايی از جنس دل های بيقرار. حرف هايی که هيچ پنجره ای نه ديده و نه شنيده باشد.

از کوچه های بن بست و دره های پست فاصله ميگيرم و به تو نزديک می شوم . کمی به ابر ها فکر ميکنم که هميشه دستهايشان پر از باران است .

آيا کسی در آسمان ها مرا می شناسد؟ آيا می توانم همراه تو در باغهای فرشتگان قدم بزنم؟ آيا کسی در آنجا به من سيب تعارف خواهد کرد؟ آيا اجازه خواهم داشت هر وقت که دلم بخواهد در وصف تو شعر بگويم؟

ای زلالی ترين آيه هستی! اگر تو بهترين نباشی پس چيستی؟ من ايمان دارم اگه چشم ستاره ها به تو بيفتد تا ابد ساکن زمين خواهند شد.

از خودم فرسنگ ها فاصله می گيرم و بی آنکه به جزر و مد دريا فکر کنم، نام تو را روی پيشانی ساحل می نويسم...

دوستت دارم...

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد   

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ...

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد

بدینسان بشکند در من سکوت مرگبارم را ...

 

 

چتر قرمز مال من بود اما او زود تر از من آن را بر مي داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت مي باريد زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.از شدت عصبانيت تا سر خيابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.وقتي چتر را باز کردم دلم شکست.او هر روز چتر سوراخ مرا با خود مي برد و چترش را براي من مي گذاشت.

                                                               

                        

 

شب شده بود، گل آفتاب گردان داشت دنبال خورشيد مي گشت كه يهو يك ستاره بهش چشمك زد، اما گل آفتابگردان سرش رو آروم آورد پايين، ميدوني چرا؟ آخه گل ها هيچ وقت خيانت نمي كنن واسه همينه كه گل آفتابگردان هميشه شب ها سرش پايينه...

                                                                

ترانه هميشگی...

 هزار بار چشمانت را سروده ام

 هزار بار ديگر نيز می سرايم

 تا جهان يکسره شعری شود

 در چشمان تو

 و کبوتران بی آرام دستانت را

 پرواز خواهم داد

 تا کوچه کوچه داستانگونه های تو را بازگو کنند

 هزاران بار عشق تو راگريسته ام، هزار بار ديگر ميگريم

 تا جهان يکسره رودی شود، فراخور دريای سينه تو

 تا درآسمان گمشده ي غروب ، تو را فرياد کنند!

 

                                                                  

                                                              

 مي خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد

در دايره حضورش تو را به من نشان دهد

 مي خواهم امشب با رازقي ها عهد ببندم

هر وقت دلم هواي تو را كرد

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت كنند

 مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم 

كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند

دست اميد و آرزوي تو مرا نجات دهد 

مي خواهم امشب با تمام قلب هايي كه احساس مرا مي فهمند و مي شنوند 

پيمان ببندم كه هر وقت صداي قلب بي قرار مرا هم شنيدند 

عشقم را سوار بر ضربانهاي بي تابي به تو برسانند....

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 2 دی1386 و ساعت 23:17 |

 

 برای کشتن یک پرنده، یک قیچی کافیست.

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی

      پرهایش را بزن خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند...

 

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست .

دوست داشتن آن است که گل را بچینی تا ببویی ،اما عشق آن است که خاک شویی تا گل بماند.

 

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و محكوم شدم به تنهايي. كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم و من گفتم به تو بگويند:   دوستت دارم

 

                             

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت 15:38 |

به نام تک حامی پرستوهای بی آشیان

سلام...

                                                                 

 

دستهايت دلم را می لرزاند. واين غول بدسرشت ناگهان, گنجشكی می شود بی پناه، برای دستهای بی نهايت زيبا ومهربان تو. اين روزها، كه باد می آيد و جهان در هذيان مرگ ناله می كند،  هوس خواب دارم. ميان گودی دستهای تو

                                                                               

يه قصه براي بچه هاي عاشق

اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني . ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده . از هر چي سیبه متنفرم

                                                                   

                       

                   باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم... مي خوام بهت بگم بي تو چيا كشيدم

غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نزديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد
 
!
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار
 
تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم
 
که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن !
         
تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!

                                                                 

                                

در گفتن يک حرف حاشيه رفتم وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!! تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم:   دوستت دارم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 23:35 |

سلام

 

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن
هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده ...
تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم
وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم
خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی
ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم
سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم
اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود
خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی
من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده

 

بي تو

بي تو اينجا فقط پاييز است. سوز و سرمايش تنم را مي لرزاند چرا كه لحظه ي وداع، گرماي وجودت را از من گرفت. اينجا پرستوها پرواز نمي كنند و تو نظاره گر همه ي شكستن ها و بي پناهي ها اشك از گونه هايم پاك مي كني و مرا تنگ در آغوشت مي فشاري با طبقي از نور كه از آسمان برايم تحفه آوردي بهتر از همه ي هديه هاست... و من در آن سوي همه ي حسرت ها خيره در چشمان قاب عكسي كه شبيه لحظه ي خنده ي ديروز توست، غافل از آن، غافل از نگراني نبودن فردايت به دنبال تو مي گردم...

 

 

کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد...کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد... کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خستم

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داري

  

                                                                               

زندگي تفسير اين دو حرف است : يا مرگ آرزوها يا آرزوي مرگ ...

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم
و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد
آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟
دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند
دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت
دنياي كه در ان محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده
دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است
دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد
دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم

 

برای تو می نويسم.برای تو که روزی آسمان دلت ابری بود.هروقت دلتنگ شدی سری به دفترچه خاطراتمان بزن.هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روی ابرها نقاشی می کنند.کوچه ی بن بست ما منتظر است تا صدای قدم هايت را به گوش پنجره ی اتاقم برساند.به سويم بیـــا!من در جاده سر نوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا اميدی پنهانم...با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رويايی خيال می شوم و از جاده پر از ابهام و ترديد می گذرم و به بهار می رسم.من بهار زندگيمان را در واژه های سبز يافته ام.پس بيا انديشه هايمان را عاشقانه پرواز دهيم به سمت فردايی که هرگز ميزبان تلخی ها نخواهد شد...

                                                               

آخه كه چه ساده خواستمت،  روي چشام مي ذاشتمت

دشنه شدي به جون من،  گفتي نمي شناسمت

آخه چه بهونه گير شدي،  من كه نمي شه باورم

گفتي هواي عشق تو،  ديگه پريده از سرم

مگه نخواستي جون بدم،  اين دل و اين دشنه ي تو

تموم كن اين وصيتو،  بذار بشم خراب تو

 

آرامم

هم جنس نگاهت

هم رنگ دستهایت

گاه سرخ وگاه گاهی سبز...

مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و

آغوشت خیال...

دستهایت اینجاست

نگاهت...

صدایت...

خنده ات!

دیگرچه می خواهم

هیچ!

دستهایت را دردستهایم جاگذاشته ای!

نگاهت را درنگاهم،

وخیالت را درخیالم...

ومن،

آرامم!

آرامترازهمیشه...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 29 خرداد1386 و ساعت 23:42 |

 

بنام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت...

سلام امروز روز تولدمه واسه همون بعد چند وقت امروزو واسه آپ انتخاب کردم . متنای این پست یه جورایی ویژه ان نه به خاطره اینکه تولدمه ها نه! به خاطره اینکه می خوام همشونو تقدیم کنم به دردآشنای عزیز.

 

                                       

آرزوي دل من...

در كوير سوزان تنهايي، دلم عطش ديدار هر چند كوتاه تو را دارد. در اين كوير بي انتها تنها ياد توست كه مرحمي بر زخم هاي بي قرار من است. اي تنها ماواي شب هاي تنهايي آغوشم را به روي همه ي غم ها مي گشايم چون در راه عشق لذت غم را هم بايد برد و من براي رسيدن به تو از درياي غم عبور خواهم كرد... مطمئن باش.

 

براي تو...

اي كاش فاصله ها آنقدر كم رنگ مي شدند كه عشق در زير پرتو رنگارنگ سخن جلوه اي دوباره يابد اگر امروز با نگاه مهربانت به نگاهم خيره نشوي براي فردا اميدي نخواهم داشت. سحر به ياد تو و براي تو دفتر شعرم را مي گشايم و برايت مي نويسم ... عزيزم دوستت دارم...

 

انتظار...

در انتظارت نشستم در كعبه ي صفا و يكرنگي و زير آسمان بي ريا منتظرم تا بيايي ولبانم را به لبخند شكوفا سازي و شادي را مهمان چشمان پرغرور و پر غبارم كني. در انتظارت هستم تا زمزمه هاي دلتنگي خود را به تو بگويم. واژه ي غريبي است ... 

واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار .هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو. چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟

                                                       

تنهاي تنهايم

خدايا صد سخن دارد دل بيمار و تنهايم

نمي داند كسي اينجا اسير درد و غم هايم

نمي داند كسي قلبم گرفته از دورنگي ها

نمي داند كسي ديگر رسيده جان به لبهايم

ندارم مونس و ياري كه باشد همدم اين دل

به تنهايي خود اشكم شده همدرد دو شبهايم

نشسته بغض شكفته درون سينه ي تنگم

هر آن چه مي زنم فرياد كسي نشنيده آوايم

اگر تمام عالم همه همدرد من باشند

اگر با من نباشي تو بدان تنهاي تنهايم

 

چشم هاي تو شاعرم كرد....

چشم هايت را باز كن

ببين چگونه شاعرم كردي

و در تنگناي عشق

تنهاي تنها رهايم ساختي

من شوق نوشتن را از چشمان آتشين تو آموختم

من با ياد تو شاعر شدم

به اميد نگاه تو نوشتم

چشم هايت را باز كن

انگار عشق

فداي غرور من و اشتباه تو مي شود...

                                                          

 

با یادت به شب رساندم . . . و چه شبهای طویلی که با رویایت ، به استقبال سحر رفتم . کاش می دیدی که وقتی نگاهت می کنم، سر به زیر می افکنم تا ... تا عشق را در چشمانم نیابی . پرده ای از حجب و حیا بین من و تو ، فاصله ای به اندازه ی مدار کهکشانها را پدید آورده کاش چیزی یا کسی این پرده را کنار می زد تا ... تا ما یکدیگر را از پس پرده نبینیم . نمی دانم چه حسی در وجودت به من داری. . . ! ولی خوب می دانم که هستی ام در پس نگاه توست . لحظه ای به من نگاه کن.

                                        

 

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌آفتابي شه...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه ...!!! كاش مي شد.

بگذار تا همگان بدانند دوستت دارم واهمه اي نيست مرا خجالتي نيز نمي باشد. بگذار تا کهکشان ها بدانند دوستت دارم و بدانند که نور آنها عاريتي ست ؟ عاريه اي از سوختن بي انتهاي دل من. بگذاراقيانوس ها بدانند دوستت دارم و بدانند که آب شور حجمشان ، ثمره ي اشک دلتنگي هاي من است.

 

                                                           

 

ديشب داشتم تو گورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره...

 

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم

 

                                                            

نگاه رمز بين المللي قلب هاست نگاه من نياز به ترجمه ندارد تو هر جاي دنيا كه باشي و به هر زباني كه تكلم كني از نگاهم فقط يك چيز را مي خواني:              دوستت دارم

 

                                                            

گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم. گفتم:کجا ؟ گفت: رو قلبت. گفتم مگه مي توني ؟ گفت: آره سخت نيست ، آسونه. گفتم باشه. بنويس تا هميشه يادگاري بمونه. يه خنجر برداشت. گفتم اين چيه ؟ گفت: سيسسسسس. ساکت شدم. گفتم: بنويس ديگه، چرا معطلي. خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت. دوست دارم ديوونه. اون رفته، خيلي وقته، کجا ؟ نمي دونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده   

                                                   ...دوست دارم ديوونه...

 

                                                          

زندگي

         چون قفسي است

                         قفسي تنگ پر از تنهايي

                                                      و چه خوب است

                                                                          لحظه ي غفلت آن زندانبان

                                                                                                        بعد از آن هم

                                                                                                                             پرواز

 

 

مهم نيست دريايي وسيع باشي يا برکه‏اي کوچک اگر زلال باشي آسمان در تو پيداست.

 

+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت 16:55 |

بنام تنها واژه ای که زندگی با آن معنا پیدا می کند...

 سلام .من غريبه ي ديروز، آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم. پس در آشنايي امروز مي نويسم تا در فرداي تلخ جدايي به ياد آوري ما را

 

 

اي كاش مي دانستم كه در خلوت تو چه مي گذرد. تو هر چه بنويسي من آن را با جان و دلم مي خوانم اما در مورد حرف زدن آره حق با توه، حرفاتو نمي فهمم چون هيچوقت نشده كه باهام حرف بزني هر چه بوده نوشته بوده و بس. نگاهم نمي كني شايد كه مي داني تحمل نگاهت چقدر براي من كه ديوونه ي اون چشماتم سخته. صدايم نمي زني شايد كه مي داني صداي توچقدر براي من دلنشين و زيباست. فقط مي خندي چون مي داني كه:ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد.                                                                      

 

در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم...
در دلم دلتنگی ام را...
در سکوتم حرفهای نگفته ام را...
در لبخندم غصه هایم را.....
دل من چه خردسال است ...
ساده مینگرد ...
ساده می خندد ...
ساده می پوشد ...

دل من ...
از تبار دیوارهای کاهگلی است...
ساده می افتد...
ساده می شکند ...
ساده می میرد...

 

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده عشق را تجربه كن حتي اگه توش شكست بخوري اينو بدون كه اگه كسي وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت، علاوه بر اينگه خاطره به جا مي ذاره مي تونه يه تجربه جا بذاره...

 

                                                             

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

ما که بهم نمیرسیم بسه دیگه بذار برم  

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر ميشم و نه قهرمان قصه ها  

نه برده حلقه بگوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همینو بس غصه نداره بی کسیم

 قشنگی قسمت ماست که ما بهم نمیرسیم

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...

 

  

 

بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ مي زنن گنجشك ها جدي جدي مي ميرن

آدما شوخي شوخي به هم زبون مي زنن دلها جدي جدي مي شكنن

تو شوخي شوخي به من لبخند زدي من جدي جدي عاشقت شدم

 

 

 

 

 

آنگاه كه غرور كسی را له ميكنی ، آنگاه كه كاخ آرزوهای كسی را ويران ميكنی ، آنگاه كه شمع اميد كسی را خاموش ميكنی ، آنگاه كه بنده ای را ناديده می انگاری ، آنگاه كه حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ، آنگاه كه خدا را می بينیي و بنده خدا را ناديده می گيری ، ميخواهم بدانم دستانت را به سوی كدام آسمان دراز می كنی تا برای خوشبختی خودت دعا كنی ؟

 

 

 

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشكني

خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني

خيلي سخته كه اوني كه بيش از همه دوسش داري بهت خيانت كنه

خيلي سخته كسي كه تموم زندگيت رو به پاهاش بريزي با بي رحمي تو چشات نگاه كنه و بگه دوست ندارم

خيلي سخته كه بگه براي تو، وقتي ندارم

  

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره...

                                                              

 

آدم ها مثل يك كتاب مي مونن كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابند پس سعي كن خودت رو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم نشي براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يه كتاب ديگه...

و عشق مثل آب ميمونه.....که ميتوني توي دستت قايمش کني..آخرش يه روز دستت رو باز ميکني ميبيني نيست... قطره قطره چکيده بي انکه بفهمي.. اما دستت پر از خاطره است...

راستي فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست...

و هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته.

 

 

 

یك نفر...يك جايى...تمام رويا هاش تويى...وقتى كه به تو فكر مى كنه ...احساس مى كنه كه زندگى واقعا باارزشه...پس هر وقت دلت گرفت ...اين حقيقت رو بخاطرداشته باش...يه نفر...يه جايى...بيقرارته

  

خوشبختي مثل يه پروانه مي مونه وقتي دنبالش ميري پرواز ميكند اما وقتي ايستادي مياد روي سرت ميشينه ..... واستون آرزوي يه دنيا پروانه ميكنم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت 16:20 |

بنام عشق تنها شاهد خلوتگاه زندگي

سلام. دردآشناي عزيز خيلي دوستون دارم... اميدوارم منو بخشيده باشيد.

 

نمي نويسم... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

نگاهت نمي كنم... چون تو اصلا نگاهم را نمي بيني

صدايت نمي زنم... چون اشك هاي من برايت بي فايده است

فقط مي خندم چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام.

 

 

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشويم.

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سايه بانی از محبت بر رويت می گستراندم.

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهايت ابری می شد باريدن می گرفتم.

ای کاش می توانستم يک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم.

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشينم و غنچه بسته لبانت را بگشايم.

ای کاش می توانستم سايه باشم تا نزديک ترين کس به تو بودم.

آری؛ ای کاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم.

 

يادمان باشد ...

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نكنيم

پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم

يادمان باشد سر سجاده ي عشق جز براي دل محبوب دعايي نكنيم

 

میدونم هیچ وقت نمیای تو دیگه  
اما یک شعله کوچیک امید واسم بسه
نمیخوام بگم تو بی وفا بودی
دست عاشقا به هم نمیرسه
خیلی وقتا فاصله میون ما
با هزار تا قطره اشک پر نمیشه
نمیدونم چی بگم شاید که تقدیر منه
ذهنم از یاد عزیزت هیچ موقع پاک نمیشه
تا حالا پیش اومده برات عزیز
هرچی بگریی اما دلت یه ذره ام وا نشه
ابر چشمام از روزی که رفتی میبارن
بی تو جون دادن تو لحظه ها معنی زندگیم میشه
فکر نکن بشه یه روز فراموشت کنم
نام قشنگت تو تمام ثانیه هام تکرار میشه
میدونم ،تو خیلی وقته که همخونه داری
شایدم تا حالا اسم من فراموشت باشه

 

شايد چيزي نمي گم ولي شب ها تا سحر منتظرت مي مونم، به خدا محاله به يادت نباشم، زير آسمان پر ستاره به يادت نباشم، كاش مي شد... كنارم مي ماندي و دستم را در دستت مي فشردي... كاش مي دانستي دلم برايت تنگ هست،  به اندازه ي همين فاصله كه بين من و توست.

مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

راستی عشق مثل يه كنجشك مي‌مونه، اگه محكم بگيريش مي‌ميره، اگه شل بگيريش مي‌پره، پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش ببره.

و دوست داشتن مثل موندن روی سیمان خیس می مونه هرچی بیشتر بمونی سخت تر جدا می شی و اگرم جدا شدی باز رد پاهات باقی مونه

 

 

 

به او بگوييد دوستش دارم

به او قلبش به وسعت درياست كه قايق كوچك من در آن غرق شده.

به او كه مرا از اين زمين خاكي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز كرد. عزيزم كسي هست در اين شهر كه هواخواه نگاهت نشسته است نگاهي غريبانه به راهت مبادا نيايي...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 11 فروردین1386 و ساعت 0:59 |

بنام آنكه سكوت دلم را شكست

سلام...

من از سرزمين سكوت در عالم فرياد به تو پناه مي برم اي آرامش احساس من كه از دل سپردن فراريم چون شناختم كه چقدر بازيچه ام مي خواهم پرواز كنم اما بال ندارم شده ام مثل يك بادبادك در دست باد نه يك دوست كه رفيقم باشد و نه يك همدم كه همزبانم باشد خودم را خيلي وقت است كه گم كرده ام در ميان مه جاده هاي ترديد اما ديگر مي خواهم نفس بكشم چون خيلي وقت است كه هواي تازه نديده ام بيا دستم را بگير كه در اين زمستان سرد دلم خون عشق در رگهايم يخ زده بيا تكانم بده كه صداي ريزش غصه هايم را بشنوم بيا كه سالهاست منتظرم...

 

ماه... تنهايي... من

همه مي گويند ماه زيباست اما نديدم كسي بگويد آري او تنهاست تنهايي من همانند تنهايي ماه گم شده لا به لاي غم ها در دل شب سياه دل من چون دل مهتاب پرخون اما در ظاهر براي دلخوشي گلگون عابران رهگذر شاد و خندان نود مهتاب مستشان كرده صد چندان... اي كاش كسي عبور مي كرد از دل من تا كه شايد شود همدم من اي دل خونين نباش بي تاب دل من مانند توست در اين مهتاب چشم اميد به فرداي دگر مي دوزم در غم تاريك در تب عشق مي سوزم.

 همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: «تو به هيچ دردي نمي خوري» ...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

 

شبي خواب ديدم با خدا كنار ساحل قدم مي زنم ردپاي هر دوي ما روي ساحل بود وقتي برگشتم و به گذشته نگاه كردم ديدم در موقع سختي تنها يك ردپا كنار ساحل است پس به خدا گله كردم و گفتم خدايا چرا در موقع سختي ها مرا تنها گذاشتي؟خدا لبخندي زد و گفت فرزندم در آن موقع تو بر دوش من بودي...

 

 

 بچه كه بودم دستم را از دستان نگراني كه مراقبم بود رها مي كردم و آرزويم بود كه يك بار هم كه شده تنها از خيابان زندگي رد شوم حالا كه ديگر نمي شود عاشق بود از سر بچگي هرچه وسط خيابان زندگي سر به هوا مي دوم هيچ كس حاضر نمي شود دستم را بگيرد و براي لحظه اي مراقبم باشد...

نياز عاشقان معشوق را بر ناز مي دارد            تو سراپا وفا بودي تو را من بي وفا كردم

 

دايره ي زندگي يه مستطيله كه سه ضله داره: محبت و عشق

 

 

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . 
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

عشق يعني کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا

 

 

 

دوست داشتن بهترين كلمه اي است كه مي توانم آن را با تمام وجود تقديم تو كنم يا آن را با آهنگي عاشقانه بر روي صحنه ي زندگي با صداقتي دل انگيز تقديم تو كرد.دوست داشتن باغ سر سبزي است در دل كه در دل من تا ابد سبز باقي خواهد ماند ولي در دل بعضي بعد از مدتي باد پاييزي ناشي از بي وفايي بر آن مي وزد و برگ هاي سبز باغ محبت را به زردي و قرمزي مايل مي كند...

 

دوستی شاخه گلی است که  به یک غفلت خواهد پژمرد...

 

چه زیباست به خاطر تو زیستن
و برای تو ماندن و به پای تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربان و قلب حساست زندگی چه ناشکیباست

 

 

قلب من در شهر چشمان شما جامانده است

قدر يك شب هم كه شده از او پرستاري كنيد...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 14:28 |

به نام آفریننده مهمان گونه

اشك در چشمان من طوفان غم دارد           ولي خنده بر لب مي زنم تا كه نداند راز من

 

سلام .....

 شراب اشک
رفت...
رفت به یک می فروشی تک افتاده...
گفت: آقا جون ... ببخشید ... شراب اشک دارین؟
میفروش به شاگردش گفت: آقا حالشون خوب نیس ... مرخصن!
شاگرد میفروش با یک مشت، بستری ناراحت روی زمین برایش پهن کرد.
وقتی بلند شد، زیر چشمش ورم کرده بود...
گفت: آقا! شراب اشک آنقدر گرونه؟!
و رفت ...
رفت پیش میفروشی که آشنایش بود ..
میفروش آشنا، قبل از اینکه بپرسد چه میل دارد، گفت:
زیر چشمت چرا ورم کرده؟!
گفت: می دونی برادر ... نفهمیدن های زمانه آدمو پیر می کنه ..
آدم وقتی پیر شد ، چشاش ضعیف میشه...
چشما که ضعیف شدن، دیگه نمی تونن از اشکها پذیرایی کنن ...
اشکها دیگه پایین نمیان ... همونجا ته چشم می مونن، دق می کنن و می میرن ...
این ورم که زیر چشمم می بینی ... قبرسون هزار هزار قطره اشک پایین نریخته س...

 

 

مي دوني؟!

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني! عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد !عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است! عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست!!!

 

مهمون ناخونده!

اون مهمون ناخونده تو هستي كه خونده و ناخونده مهمون دلم شدي، مهمون كه چه عرض كنم، تمام هستيم شدي، تمام فكرم، شدي مخاطب حرفايي كه هميشه تو تنهاييام بهت گفتم، شدي كسي كه بخاطر تو و فقط و فقط و فقط به اميد وصال تو دارم زندگي ميكنم، نفس ميكشم، راه ميرم، و...

اي خدا من ميخوام ما شدن رو فقط با اون تجربه كنم، زودتر اونو به من بده، خودت ميدوني در نبودنش چقدر سختي ميكشم.

 

اگه من يه آرزو داشته باشم اينکه اشک هاي تو باشم تا متولد بشم در چشمات ، جون بگيرم رو پلكات جاري بشم رو گونت و بميرم رو لبات اما اگر تو اشک هاي من باشي هيچ وقت گريه نميکنم از ترس اينکه تورو از دست بدم...

يادت باشه اگه يك روز فكر كردي نبودن يك كسي بهتر از بودنشه، چشمات رو ببند و اون لحظه كه كنارت نباشه رو بخاطر بيار اگه چشمات خیس شد، بدون به خودت دروغ گفتي و هنوز دوستش داري

خواب را از چشمانم مي پرانم و روي چشمان بي خوابت مي گذارم تا ببيني شبها با چه قصه اي به خواب مي روم قصه اي كه پاياني ندارد شب را دوست دارم شبها وقت ديدار من و توست اما در خواب خوابي كه تعبيري ندارد.

وقتي گريه مي كنم تورادرميان اشكهايم مي بينم  ولي اشكهايم راپاك مي كنم تا كسي تو را نبيند!!!

 www.zahradaryayegham.blogfa.com

اشك تازه

تو شب سرد جدايي كه تو سينه گريه داشتم        غصه هامو به اميدي توي بغضم جاگذاشتم

توي رويا تورو من چاره مي ديدم واسه دردم        به اميد با تو بودن گريه هامو دوره كردم

ندونستم واسه چشمام تو يه اشك تازه هستی     اومدي اما چه آسون دل رويامو شكستي

اومدي تا كه بخندي به شكستن غرورم                 ببيني از پا مي افته دل ساده و صبورم

بعد مرگ آرزوهام بر مي گردي تو دوباره            به همون شهر غريبي كه يه آشنا نداره

من و گنگي چشامو تو همين شب جا مي ذاري      ميري  از كوچه ي گريه م رو نگاهم پا مي ذاري

 

 

 

هر چي كه بود مال تو بود شروع شب طلوع روز

حتي يه پنجره واسه من يه حنجره مونده و بس

همين روزا مي خوام برم با كوله بار خاطره

من نباشم كي اسمتو ها مي كنه تو پنجره ؟

 

zahra-daryayegham

 

 

من از نهایت شب حرف میزنم
و از نهایت تاریکی
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه 5 اسفند1385 و ساعت 14:55 |

به نام خدای پیوند دهنده ی قلب ها     

آبی ترین کلام و روشن ترین نوید باز هم   سلام

معذرت می خوام به خاطر آپ دیرم آخه سرم خیلی شلوغ بود .اما امیدوارم از این پستم خوشتون بیاد. از عزیزانی هم که نظرشونو برام گفتند نهایت تشکر رو دارم .در پناه عشق...

 

آن قدر گفته ام که مردمان حرف هایم را واژه به واژه حفظ دارند ولی باز هم برای تو می گویم!

ای امید من به زندگی سراپا احساسم و سراپا شوق برای دیدار تو دوست دارم نگاهت کنم آن قدر نگاهت کنم که خود را فراموش کنم دوست دارم روزی تو را به اعماق وجودم ببرم تا ببینی در قله ی یخی خیالم با خطی درشت نام تو را حک کرده ام،  ستون های قصر خیالم را با چهره ی تو زینت داده ام و همه جا تصویر تو را نهاده ام . در قله ی خیال من ، همه رنگ بوی تو را می دهد .

تو رنگ بهاری ولی من بدون تو یخ زده ام و سرد...

عزیزم  بی تو

شب هایم؛ بدون شبگرد عشق؛

مرگ بارترین شب هاست.

 

 

دوستت دارم
اما نمی توانم بیانش کنم
تو مثل سرابی
 
یا نه ... بهتر بگویم مثل آب دریایی . تشنگی را رفع نمی کنی
وقتی می بینمت بیشتر دلم تنگت می شود ... از دیدنت سیرنمی شوم
                                             
دوستت دارم
تو هما نی که گفتی : دل مهربانت را در مقابل من به آهن به سنگ بسپار
و مرا به سرخی خون دل شقایق
اما من جز به تو دل به کسی نمی دهم این دل فقط مال توست 
فقط دوستم بدار و ترکم نکن 
روز رفتنت روز مرگ شقایق ..روز زردی دل سبز من است
دوستت دارم
تو همانی که می گفتی : من در عالم سرد خودم باید آنقدر تنها بمانم
و آنقدر تنها بگریم که تمام نوشته هایم بوی باران بگیرد
اما من می گویم که سردی دلت را به من بسپار و گرمی دل من از آن تو
فقط بدان که با یک دل سبز
دوستت دارم

اما این همیشه یادت باشه

عشقت را نصیب کسی کن که لایق آن است نه تشنه ی آن چون هر تشنه ای یک روز سیراب می شود...

و دليل نداره با کسی که دوستش داری ازدواج کنی  با کسی ازدواج کن که دوستت داشته باشه  تا ديگه غصه عشق اونو نخوری!!!

 

واسه ی دل شکستم                                    تو یه مرهمی می دونم
بال پرواز منی تو                                   عشق ُ تو نگات می خونم
نمی خوام دلت رو حتّی                                لحظه ای شکسته باشم
اگه چشمات گریه کردن                                   بهتره زنده نباشم
توی قصّه اگه حتی                                          قراره یکی بمیره
تن تو همیشه سالم                                      عاشقت برات بمیره
فکر یک لحظه نبودت                                   جونم ُ ازم می گیره
     این همیشه یک سواله                          "کی واست  جز من می میره؟" 
توی روزای نبودت                                         همیشه یاد چشاتم 
  برقش از یادم نمیره                                    تو می دونی من فداتم ؟
گفته بودم اگه یک روز                                   قفسی برات نبودش
   هم نفس میشیم غریبه                                 تو بدون ؛ مرد و قولش
تو غریبه بودی اون روز                                   برای این قلب تنها
می شکنیم قفس رو حالا                                می رسیم به اوج رویا

 

 

تا حالا شده بخواي براي يه نفر بميري ؟؟؟

فكر ميكني اگه از دستش بدي بايد خودتو بكشي ؟؟؟

اين كارو نكن ... زنده بمون و سعي كن اونو بدست بياری ... اينجوري 

بهتر می تونی دوست داشتنتو بهش ثابت كني  !!!

 

 

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيستوقتي تو را بعد از مدتي دوباره ديدم مثل هميشه، دگر لبخند بر لبانم نبود مي دانم كه منتظر بودي لبخند را بر لبانم ببيني اما بدان كه فقط عشق كافي نيست ……… حال بعد از مدتي از كار خود پشيمان نيستم چون فهميدم كه تو از اول بي وفا بودي و من چه ساده بودم و كاش اين را زودتر مي فهميدمتا حالا دلتنگ کسي شدي؟ اصلا مي دوني دلتنگي چيه؟ اونم از بدترين نوعش بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني کسي که دوستش داري هيچوقت مال تو نمي شه اينه که بدوني يه روز از کسي که دوستش داري بايد جدا بشي چه بخواي چه نخواي!!!اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است..... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است...... اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه استاگر بهترين دوست نيستي اقلا بهترين دشمنم باش . اگه غمخوارم نيستي اقلا بزرگترين غمم باش . هرچه هستي هميشه بهترين باش جون بهترينها هميشه در ياد خواهند ماند . پس در بدترين خاطراتم بهترين باش بگذار خيال كنم "دوستم داريآنقدر تو زندون قلبت شلوغ می کنم و زندونی ها رو اذیت میکنم تا منو بندازی تو تک انفرادی قلبتقلبمو بهت هديه ميدم ازش خوب مواظبت کن نه براي اينکه قلبمه براي اينکه تو توشيوقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟آموخته ام: اگرچه از هرچيزي بهترينش را ندارم، ولي از هر چيز كه دارم بهترين استفاده را كنم آموخته ام: لبخند ارزان ترين راهي است كه ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد. آموخته ام: آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزوي فرداهايم باشد. آموخته ام: كه هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست

 

 

براي تو مينويسم  حرفهايم را در برف مگذار و به كاغذ ها بگو از واژه هايم روي برنگردانند براي چشمهايم نامه بنويس زودتر از پرنده هاي بي دانه در برف مانده ام شايد تخيلم يخ بزند...

 

+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 17:17 |

بنام خالق جدایی ها                                                              

سلام                                                                                                                                        

این بار بهاری ترین چکه های بارانی احساسم را با لهجه همه پروانه صفت های این دیار ، به آسمان نیلوفری دلهای زلال هدیه میکنم:                                                    

امروز برات می نویسم             بدونی بی تو شکستم

بدونی دنیا برام تاریکه             مثل جهنم شده خونم

با خودکار سیاه می نویسم        بدونی بی تو سیاه بختم                            

با بغض و گریه می نویسم       بدونی بی تو تباهم

با دست لرزون می نویسم        بدونی بی تو پیرم

با قلب شکسته می نویسم        بدونی بی تو اسیرم

بدونی که عاشقتم    بدونی که بی تو می میرم....

خوب من

        تنها گلی هستی که در سرزمین قلبم پژمرده نخواهی شد...

 

 

 

 

شب و این سکوت و تنهایی من
قصه ی تکراری گریه و هق هقای من
همیشه کنار این پنجره ی خاطره ها
می شینم ، منتظرم ، بازم میای به یاد من ...
 
همیشه سکوتتُ با گریه هام خرد می کنم
می شکنی این دلمُ بازم فراموش می کنم
می دونی دوست دارم خیلی زیاد ؟
پا گذاشتی تو دلم ، دیگه رهات نمی کنم ...
 
رفتی و بسته شده ، پنجره در نبود تو
چشمه ی ترانه هام ، خشکیده بی نگاه تو
بشکن این فاصله رو ، پرپر شدم ای نازنین
دل من تنگ واسه ، برق چشای ماه تو ...
 
اینا دردای من ِ ،  تو این شبا
آره تو نیستی ولی ، پیچیده عطرت تو هوا
اینا اعجاز فقط نگاه توست
ندیدی چی اومده سر دلم ، ای بی وفا ...

 

 

 

 

 نجوم نخوندم , ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم...

فيزيک نخوندم , ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است غير از عشق من به تو...» و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و... نيست

 زيست شناسي نخوندم , ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه

شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد

 

 

 

در سپیده دم آن گاه که ستارگان به بدرقه ی ماه می روند و شب تاریک را تنها می گذارن من نیز در فراق تو چشم هایم را دریا می سازم تا شاید در انعکاس موج های آن نقش وجودت را دریابم وقتی به تو می اندیشم پنجره ی دیدگانم از آن سردی یخ می بندد و گل زیبای دوستی آرام آرام در سینه ام می روید وقتی به تو می اندیشم که هرگز نتوانستم حرفی را که مدت هاست می خواهم بگویم و حال می گویم که :

                     ای سلطان قلبم دوستت دارم

 

 

 

بر ماسه ها نوشتم          دریای هستی من          از عشق توست سرشار        این را بیاد بسپار

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 9 بهمن1385 و ساعت 11:37 |